رضا قليخان هدايت

738

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مگر نگارين كفش چنان كه گويى راست * كسى ز مشك به كافور برزده است رقم براهش اندر ديدم روان به حشمت ماه * تو ماه ديدى از كبر و ناز كرده حشم رخش پرند و برش پرنيان خرد پنداشت * بچهء پرى است برو آمده ز باغ ارم فكنده سنبل مشكينش گرد آزريون * شكفته لالهء رنگينش زير اسپرغم در مدح شاهنشاه ناصر الدّين پادشاه خلد اللّه سلطانه مقدم مير عجم به مملكت جم * تازه كند رسم خسروان مقدّم رأفت نوشيروان و حشمت دارا * شوكت افراسياب و مرتبت جم شاه ملوك زمانه ناصر دين آنك * ملك چنو پادشاه نديد معظّم اى مغ پيش آى و شادى دل‌وجان خواه * بيش به غم دل نداشت بايد مدغم اينت جاى جم و به‌جاى جمت مير * داروى جم خواه و در نشاط همىچم لاجرم ايدون به هركجا كه نهد روى * ملك به دو بر مقرر است و مسلم و له ايضا در مدح نواب فريدون ميرزا حكمران خراسان ايا صنوبر عنبرعذار سيم‌اندام * مدام كينه چه جويى بجوى مهر مدام اگرچه ناز پسنديده است و كبر نكو * ز خوبرويان ليكن به وقت و در هنگام نگاه كن كه درآمد به گرد عارض تو * شبى كه چيره كند بر فروغ روز ظلام نه من به عاشقى آغاز كرده‌ام امروز * نه تو كسى كه به تو عشق را بود فرجام ز خوبرويان اندر عراق و فارس كه ماند * كه دست من نشد از زلفكانش مشكين‌فام كدام مه كه من از وصل او نگشتم شاد * كدام بت كه من از لعل او نبردم كام هنوز باد صبا بر به من بنگذشته است * كه از نگارى با من نباشدش پيغام كدام بت كه اگر چند بود بچهء شير * به‌جز كنار من او را كسى شنيد كنام هم از دو زلفت همواره مىكشيدم مشك * هم از دو چشمت پيوسته مىچدم بادام چه شب كه با تو نبودم نشسته تا گه روز * چه روز كان نه به روى تو مىرسيد به شام به روى زهره بر فال مشترى بودى * كنون چه شد كه شدى كينه‌جوى چون بهرام